قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

746

تاريخ الفي ( فارسى )

محمّد كثير انداخت . اتّفاق بر پيشانى ابن كثير بخورد و پيشانى او بشكست . ابن كثير تيغ بركشيد و قصد ابن زياد كرد . مهتران كوفه كه حاضر بودند در او آويختند و تيغ از دست او بيرون كردند . در اين اثناء محمّد كثير نگاه كرد ديد كه معقل جاسوس كه به حيله و مكر حال مسلم را معلوم پسر زياد كرده بود ايستاده و تيغى حمايل كرده . دست بزد و آن تيغ بركشيد و بر ميان آن ناكس غدّار زد كه چون خيار ترش به دو نيم كرد . ابن زياد از سر تخت برخاسته در خانه گريخت و غلامان را گفت : ابن كثير را بكشيد . غلامان و ملازمان قصد وى كردند و او تيغ مىزد تا ده كس را بينداخت . آخر كار پايش به شادروان آمد ؛ بيفتاد و غلامان از گرد وى درآمده و او را شهيد كردند . پسر محمّد كثير چون اين واقعه شنيد شمشير در كشيده چون شير غرّان و ببر بيان روى به كوشك نهاد و هركس از مردم ابن زياد كه پيش مىآمد در ساعت به صحراى عدمش مىفرستاد . القصّه ؛ به پايمردى و شجاعت دستبردى نموده كه هركه از دوست و دشمن مىديد تحسين مىنمود ؛ و تا به در قصر رسيد بيست كس از سرهنگان ابن زياد را از پاى درآورده بود . ناگاه غلامى از عقب وى در آمده نيزه‌اى بر پشت وى زد كه سر سنان از سينه‌اش بيرون آمد . آن نوجوان از پاى در افتاد و وديعت جان به قابض ارواح سپرد ، رحمة اللّه عليه . و لشكرى كه در بيرون بودند بيرون آمده بر قوم محمّد كثير حمله كردند . ايشان پيش ايشان باز آمده درهم آويختند و دليرانه مىكوشيدند تا آنكه اهل شام در جنگ چيره ماندند . پسر زياد چون اين حالت را مشاهده كرد ، گفت : جنگ ايشان براى محمّد كثير و پسر اوست . فرمود تا سر هر دو را از تن جدا كرده در ميان قوم ايشان افكندند تا دلشكسته شده ترك كارزار كنند . پس آن هر دو سر را در معركه افكندند . چون كوفيان آن سرها بديدند در رميدند . چون شب درآمد از ايشان ديّارى نمانده بود . مختار ديد كه كار از دست رفت ، از قصر امارت بيرون آمده بر اسب خود سوار شد و با قومى از بنى اعمام خود راه قبيلهء بنى سعد پيش گرفت و سليمان بن صرد خزاعى نيز به محلهء بنى يزيد رفت ، و ورقاء بن عازب پناه به محلهء شريح قاضى برد كه در آن محلّه شيعه اهل بيت بسيار بودند . امّا چون مسلم بن عقيل خبر شهادت محمّد كثير و پسرش را شنيد بغايت ملول و محزون شده شب از خانهء ايشان بيرون آمده سوار شده راه دروازه مىطلبيد كه بيرون رود . ناگاه در ميان طلايهء پسر زياد افتاد و ايشان دوازده هزار سوار بودند و سپهسالار ايشان حكم بن الطفيل بود . ناگاه مسلم بن عقيل را بديدند . يكى از او پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : مردىام از قبيلهء بنى فزاره . مىخواهم كه ميان قوم خود باز روم . آن كس گفت : بازگرد كه اين نه راه تست . مسلم بازگشت . چون به دار البيع رسيد ديد كه خالد پسر ابن زياد با هزار سوار ايستاده . از آن طرف